تبليغاتX
کوچه پس کوچه های ذهن من

همه چی تو ذهن خسته ام یه سوال بی جوابه

خصوصی که می شوم

قلم را بر می دارم

و خط می کشم

خط بطلان

به صورت کلون درنگ ناک در

و غزل می خوانم

تا ابتدای دمیدن خورشید

فارغ و آسوده

 

این روزا کسی نذاشت من با خودم خصوصی شم حتی لحظه ای.

اوضاع بچه های یونی حسابی بهم ریخته. این با اون, اون با این, همه با هم دعواشون شده. سردی رابطه ها.

اگه این طوری پیش بره تا ترمای بعد این وضعیت بدتر خواهد شد. دوستی ها داره از هم می پاشه بدجور!!!

چون من در جریان هستم می دونم همش یه سوء تفاهمه. و این که تازه همدیگرو داریم می شناسیم خب این مسائل هست. هر کسی هم یه اخلاقی داره. تا اخلاقامون با هم مچ بشه طول می کشه, باید با هم راه بیاییم

بابا ما آخرش این مدرک کوفتیو با هر نمره و معدلی می گیریم و از اینجا می ریم, مهم این رابطه ها و دوستی هاس که می مونه ...

من که می دونم خیلی زود همه مون از هم دیگه جدا می شیم و می ریم سراغ زندگی مون. حیفه که این لحظه ها, بخواد سر مسائل کوچیک و پیش پا افتاده خراب بشه.

بعد با خودم گفتم واقن زندگی همش سوء تفاهمه. چه فکرایی در مورد آدما کردیم , چه ارتباط هایی که سر فکرای بیخودی از هم پاشید. خب اینا همش از سوء تفاهم نشات می گیره . تو این موارد چاره اش حرف زدنه. نه این که آدم بریزه تو خودش و بخواد پشت سر طرف هی حرف بزنه. قضاوت سریع هم اصن جواب نمی ده.

چی بگم والا. آدمو الکی وارد یه سری مسائل می کنن که بهمون ربط نداره.

 

کشف جدید این که بچه های کلاسمون هر کدومشون یه استعدادهای خفنی دارن که من مات و مبهوت موندم.

خدایی اگه هر کدومشون اون استعدادو دنبال کنن برای خودشون یه کسی می شن. حالا یکی نیس به خودم بگه.

ینی ترم اول که همه درسامون ریاضی و فیزیک بود و همه توش درگیر بودیم با خودم گفتم من استعدادهای دیگه ای نیز دارم که فقط خدا می دونه و یه ذره هم خودم, حالا همه فک می کنن من یا بقیه ی دخترا خنگیم. اما هر چی بیشتر با بچه ها آشنا می شم می بینم بابا همه ته نبوغن.

 

امروز یکی از بچه ها گفت به فامیلمون (نمی دونم کی) گفتم تو فلوت می زنی. اونم گفت بیاد تو کنسرتمون.

گفتم بی خیال همین طوری می خوام 7 اسفند استادمو بپیچونم اونم هر سری می گه می یارمت (ینی یه جوری می گه می یارمت که خیلی مطمئنه و تو داری چرت و پرت می گی وقتی اومدی ضایع می شی) زوریه؟ . خب آدم هر چه قدر اعتماد به نفس داشته باشه هول می شه. فلوت هم دست از سر ما بر نمی داره.

 

 

پی نوشت:

1- یادش بخیر پی نوشت می نوشتیم. اما مهرناز همچنان پی نوشت می نویسه.

2- یه لحظه سکوت برای وبلاگی که تا اطلاع ثانوی به خاطر کوچ های متعدد سالگرد وبلاگ نداره. وبلاگم یتیمه, عین خودم.

3- همه رو گفتم که بگم پیشاپیش سالگرد وب مهرناز مبارک.

+ تاريخ 88/09/10ساعت 23:17 نويسنده یه نفر |

ناراحتی که بین و مامانی پیش اومده بود رو به فراموشی سپردم. با خودم گفتم چه قدر راحت همه چی رو تموم می کنم. یه توجیهی برای مامانم ردیف کردم که بنده خدا هیچی نگفت. توجیه هم نبود, دلیل بود که منطقی بود

مثلا الان چند هفته ایه هس که سپیده بهم زنگ نزده. نه دلخور شدم نه شاکی. الانم که دارم بازگو می کنم به خاطر ناراحتی نیس, به خاطر اینه که مثل قبل نیستم.

البته خوب هم نیس این طوری, من هر کسی که برام اهمیت داشته باشه بهش زیاد گیر می دم. اما تجربه و زمان بهم ثابت کرد که همون طور که خودم از محدودیت بدم می یاد دیگرانم نباید با خواسته های بیجا بذارم تو فشار

دلیلی هم نداره که همه از من خوششون بیاد و با من باشن!!

 

وقتی مهرناز اس زد که بریم نمایشگاه بسیار خرسند شدم. آخه تو فکرش بودم که بهش اس بزنم برای آخر هفته.

4 شنبه تصمیم شد که بریم.

نمی دونم چرا مهرناز از حرکات بسیار جالب و صوبتایی که کردیم چیزی نگفت؟ همشم بر می گرده به بی وفائی های غرفه ها. می گم حالا

ساعت 11 و نیم صوبونه – ناهار خوردیم.

رفتیم غرفه ها رو دیدیم. چه قدر خانم هایی که مسئول قسمت روابط عمومی یا معرفی غرفه شون بودن بی نزاکت بودن. البته بعضی هاشون.

در عوض اون پسره که مهرناز داشت ازش سوال می پرسید و چشمای سدری رنگی داشت بسیار با شخصیت بود.

مهرناز خوشش نیومده بود اما به نظرم بهتر بود دم همین غرفه خیمه میزدیم.

 

 

وزن ساک بروشورامون به چندین کیلو رسید. شایدم چندین تُن. حالا من چه سرخوش کتاب آورده بودم که بخونم. ینی کجا؟ موقع برگشت تو باس؟  خوندی حالا؟ یا مثلا جزوه ی دانشگاه برای چی آوردی؟ که چی بشه؟ نه واقن واسه چی؟

یا شایدم ما بنیه نداشتیم ولی چندین ساعت هی راه بری و از هر غرفه بروشور و ... بگیری خودتم به زور بتونی راه ببری. حالا بماند که یه سری از غرفه ها به من و مهرناز کم لطفی هایی کردن و بی توجهی هایی که به ما شد, حالا لزومی نداره بگم ولی نتونستن ببینن تو عدد پدیده ی علمی وقتی دارن غرفه شونو بازدید می کنن با احترام رفتار کنن.

درسته من و مهرناز به بزرگی خودمون بخشیدمشون , چون بزرگ تر از این حرفاییم که بخواییم سر این مسائل وجه ی اجتماعی و علمی مونو زیر علامت سوال ببریم اما خواستم بگم نمایشگاه الکامپ این نقص های بزرگ رو داشت.

شاید تو هیچ رسانه  و منبع خبری بازگو نشه اما وظیفه ی خودم دونستم که دوستامو از این خبر نه چندان خوشایند باخبر کنم.

 

من خیلی طولانیش نمی کنم و از نمایشگاه می آییم بیرون که کمتر ذهنمون دچار تشویش بشه به خاطر مسائلی که در بالا عرض کردم و به بازگشت از نمایشگاه می پردازم

 

به جز اون پسری که تو نمایشگاه افتاده بود دنبال مهرناز , یه پسر دیگه وقتی از نمایشگاه اومدیم بیرون بهش شماره داد. آقای هاشم.

پروژه ی نمایشگاه رفتن ما ساعت 5 و خرده ای به اتمام رسید. فمیدم چه خوب که با مهرناز هم می تونم شوخی کنم و چرت و پرت بگم. آخه من با هر کسی راحت نیستم, ینی آدم صمیمی هستم ولی نمی تونم با هر کی بگم و بخندم.

اخرشم من و مهرناز یه پروژه ی کاری رو کلید زدیم.

mskcgtfeljkffl0xvt1.jpg

ادامه مطلب
+ تاريخ 88/09/05ساعت 12:5 نويسنده یه نفر |

اگه گفتی وقتی خیلی ناراحتم یا خیلی خوشحالم آلبوم کدوم خواننده رو گوش می دم ؟؟ !!!

e8kv7lrt25rt5lkchrvb.jpg


+ تاريخ 88/08/28ساعت 19:21 نويسنده یه نفر |

من و پنجره ی آشپزخونه و ... یه بشقاب قیمه آلو. جوری به بیرون خیره شدم که انگار قراره کسی بیاد. هر جا پنجره میببینم ناخوداگاه آویزونش می شم. این خونه اگه همسایه های جالبی نداره و ما چشممون به در خشکید تا ازش یه پسر آقا و با شخصیت دراد , درعوض داخل خونه پنجره منجره داره که آدم اگه دلش گرفت بره کنار پنجره.

در حال غذا خوردنم که یاد روز دوشنبه افتادم

 

z2xhkkxnvmsh9xi7s3y.jpg

دل گرفته و غمگین بار پیاده می رم به سمت کلاس فلوت. غرق افکار خودم بود که :

- خانم عینکتون... 

برای اولین بار دقت می کنم ببینم کیه که داره به یه خانم با شخصیت اراجیف می گه؟ دو تا پسر دبیرستانی.

تو دلم گفتم خوبه بارون نمی یاد وگرنه می گفتین برف پاکنشو بزنید و یا مثلا تو آکواریوم زندگی می کنید؟ از این حرفا.

محلشون نذاشتم. چرت و پرت می گفتن, سعی کردم نشنوم. تا این که کلمه ی مادربزرگ رو شنیدم. اینجا بود که خنده ام گرفت. حالا بندم نمی یومد. چه قدر این خنده های بی جا برای من دردسر درست کرده اینم روش.

حرفی که تو شمال امسال به نوید گفتم که من جای مادربزرگتونم.

- خانم عطرتون چیه؟  

(ینی من خیلی عطر زدم به خودم؟ خاک بر سر قبیحم کنن)

انقدر حرف زدن و گفتن که دیدم ما سه نفر داریم با هم می ریم. بهشون گفتم زشته برین خونه بشینین درس بخونید.

کجا می رین الان؟ پسره بانمکه گفت ما داریم می ریم دنبال شما. :دی

گفتم بابا من جای مادربزرگتونم. گفت من زید 28 ساله هم داشتم. گفتم اونکه جای مادرتون بود گفت نه جای دخترخاله ام بود.

خلاصه اینا دم کلاس فلوت با من اومدن. پسر بانمکه که اسمش وحید بود شماره شو داد و اصرا که بهش بزنگم.

(اینا چه دلشون خوشه. آدم 35 ساله اش رو اعصاب بود حالا تو اول صبر کن به دنیا بیا بعد بیفت دنبال دختر مردم)

همینم مونده آخر عمری بیام با اینا دوست شم که از درس و مدرسه شون بیفتن.

کلی از دستشون خندیدم و رفتم سر کلاس.

استاد پریسا گفت خودتو برای کنسرت 7 اسفند آماده کن. 13 آذر هم کنسرت هس. وای منو می گی همون موقع تپش قلب گرفتم. ینی .. اوه مای گاد. گفت خوبیش اینه که ترست می ریزه. اگه خواستی یه قطعه رو با هم بزنیم. ولی راحت تری اگه خودت یه قطعه بزنی.

این خبر بسیار جالبی بود. ممکنه نرم اخه من این سازو دارم می رم یاد بگیرم برای دل خودم.

ولی در کل اگه کسی امضا خواس بیاد کامنت بذاره.

 

زنگیدم به بابی. مسخره خودشون تو یونی گروه موسیقی را انداختن. یه مقایسه ی جالبی بین دخترا و پسرا داشت. این که دخترا خیلی به جزئیات اهمیت می دن و فقط جلو رو می بینن اما پسرا دور رو بهتر می بینن. گفتم واااااااا ینی اگه من یه جا باشم پسره منو نمی بینه؟ گفت چرا ولی پسرا خیلی توجهی به اطراف ندارن برعکس دخترا.

 

روزنامه نبشته بود که این هفته ی آخر هوا زمستونی می شه. ینی می شه؟ امسال از اون سالاس که من همش تو خونه گُر می گیرم. انگار دارم جوش می یارم.

 

*  کامنت ها تائیدیه ... شرمنده . تائید هم نمی شن :دی

قصه ی نگفته ام من , تو بیا روایتم کن


+ تاريخ 88/08/27ساعت 17:53 نويسنده یه نفر |



ادامه مطلب
+ تاريخ 88/08/25ساعت 10:27 نويسنده یه نفر |